برترین وبلاگهای فارسی
برترین وبلاگهای فارسی

نه ترین ناگفته های حوا



‌ تمام کن غم و اندوه سالیان مرا...

درخواست حذف اطلاعات

وقتی تصمیم به ترک چیزی گرفتی هرگز به آن بازنگرد...


حالا چه بخواهد

سیگار باشد

یا چای

یک آهنگ

یک آدم

یک احساس

هر چه !


حتی یک " خودت "

که بوده و نباید باشد...


هرگز برنگرد،

تو تنها برنخواهی گشت!

یک ترس مداوم

پا به پای تو زندگی خواهد کرد  ...


#علی_قاضی_نظام





مرا سنجاق کن به ات , ‏‏اینجا عمر حرفها کوتاست...

درخواست حذف اطلاعات

توو روزای سرد زمستونی همیشه که نباید هوس چای داغ و قهوه کرد! 


بعضی از روزای سرد زمستونی میشه هوس بستنی کرد... 

بعدم نشست یه نفره یه بستنی خانواده رو تنهایی خورد! 



امتحان کنید :)





بهشت

درخواست حذف اطلاعات

تو از سیاره ای به نام  "بهشت" آمدی... 


هر بار که دلت میگیرد به قله های بلند می روی تا کمی با خدا درد و دل کنی...


سبک که شدی پرواز میکنی به سوی شهر... 






صبح است و هوای دل من مثل بهار است پلکی بزن و صبح ‌بخیر غزلم باش

درخواست حذف اطلاعات

اگه مثل من یه مامان و داداش خواب آلود داشته باشین،مجبورین تا ساعت 10گشنگی رو تحمل کنین تا همه با هم صبحونه بخورین.... 


واسه خاطر همینم خیلی با حوصله و گشنه! پاشین یه املت خوشمزه درست کنین... 


میز رو بچینین...

بوی بربری و چای دارچینی و املت ،به زورم که شده باشه بیدارشون میکنه :)


این میشه یه شروع خوب برای یه ی تعطیل :)


ی خوبی داشته باشین ^_^





از صبحِ ناب پرشده ام در من یک جرعه آفتاب نمی نوشی؟!

درخواست حذف اطلاعات

به آنچه که پشت سر گذاشته ای 

نین ... 

زندگی هنوز ادامه دارد...


پائولو_کوئیلو





یکشنبه خونه ی ما

درخواست حذف اطلاعات

مامان خانم من یکشنبه شبا سریال مورد علاقه اش پخش میشه...  

اونقدرم سریال مز ف و بی سرو ته با موضوع تکراری هست که نگو! 


یعنی خ ش چی این جذبش میکنه! 

اونقدرم این رو دوست داره که نگوووووووو... 


قبلش همه ی کاراش رو کرده ،پسر کوچولو رو خوابونده و منم فرستاده سراغ درسم که هی وسط نگم چه ل کننده و حال بهم زن !


  به خواهراشم گفته امشب فقط نگا میکنم ی زنگ نزنه! هر چند گاها هم با تلفن حرف میزنه همم رو ثانیه به ثانیه باهم دیگه نقد میکنن.... 





ما فرزند دو نفر هستیم

درخواست حذف اطلاعات

در را زد و و وارد اتاق شد. مدیر یکی از بخش های دیگر موسسه بود.


 یک فرم استخدامی پر شده دستش بود و پس از احوال پرسی مختصری، فرم را دست من داد و گفت:

« نگاه کن این چه جالبه! »


کمی بالا و پایین فرم را ورانداز . به نظرم یک فرم معمولی می آمد حاوی مشخصات خانمی که برای استخدام مراجعه کرده بود. 


پرسیدم: « چی ش جالبه؟ »

گفت: « مشخصات فردی ش رو ببین.»


شروع به زیر لب خواندن مشخصات فردی؛ نام... نام خانوادگی...


تا رسیدم به آنجا که بود « فرزند: ... » دیدم جلویش نوشته است: « رضا و پروین »


چند لحظه مکث ؛ مکث مرا که دید، لبخندی زد و گفت:

« من هم به همین جا که رسیدم، مثل تو مکث . »


سپس به خانم متقاضی گفتم: « چه جالب! دو تا اسم نوشته اید. »

صدایش را صاف کرد و جواب داد: «انتظار داشتید یک اسم بنویسم؟ خب من فرزند دو نفر هستم نه فرزند یک نفر. »


چند لحظه به فکر فرورفتم. به یاد آوردم که همیشه هنگام پر فرم ها، بدون مکث و اتوماتیک جلوی قسمت فرزند؛ تنها یک اسم می نوشتم: « علی »


چطور تا به حال به چنین چیزی فکر نکرده بودم؟ چقدر واضح بود. حس عجیبی پیدا ، از تعجب، غافلگیر شدن، حسی بعد از یک کشف مهم و تامل برانگیز.


 و کمی که زمان می گذشت، مقداری هم عصبانیت... عصبانیت از دست خودم. چطور از چیزی تا این حد بدیهی، این همه سال غافل بوده ام؟




فرم را پر کرده بودم و به متصدی پشت باجه داده بودم. مشخصات مرا یک به یک وارد کامپیوتر مقابلش می کرد؛ در عین حال، با این که خیلی واضح و مشخص نوشته بودم، پیش از تایپ هر بخش، یک بار هم موارد را با صدای بلند تکرار می کرد و منتظر تاییدم می ماند؛


 نامم... نام خانوادگی ام...

تا رسید به قسمت فرزند: ...

که من مقابل آن نوشته بودم: « علی و صدیقه ». مکثی کرد، انگار چیزی طبق روال معمول نباشد.


 پیش از این که فرصت کند چیزی بپرسد، صدایم را صاف و با ح ی حق به جانب گفتم: « من فرزند دو نفرم... فرزند یک نفر که نیستم. »



#فرهاد_میثمی






برایم مرا ببوس و لباس گرم بفرست میگویند زمستان سختی در راه است

درخواست حذف اطلاعات

اینجا، بعضی‌ها زندگی نمی‌کنند، مسابقه ی دو گذاشته‌ اند.


می‌خواهند به هدفی که در افق دوردست است برسند؛ و درحالی که نفسشان به شماره افتاده، می دوند و زیبایی‌های اطراف خود را نمی‌بینند.


آن وقت روزی می‌رسد که پیر و فرسوده هستند و دیگر رسیدن و نرسیدن به هدف، برایشان بی تفاوت است...!



بابا لنگ دراز .جین وبستر





یک دم مرا به گوشه ی راحت رها مکن ،با من تلاش کن که بدانم نمرده ام

درخواست حذف اطلاعات

ام رو با تماشا دو عدد ترسناک پشت سرهم ،تموم ... 


هفته ی قبل insidious  یک و دو... 

و امشب هم conjuring یک و دو... 


اونقدر ترسناک نیس که تا مرز سکته برین ولی لوس و مس ه هم نیستن... 


قسمت سه و چهار  insidious رو نداشتم وگر نه میذاشتم توو برنامه ی ی پیش رو.... 


ی بدی نبود... 

امتحان... یه جلسه ی خانوادگی... کلی حرف حرف حرف حرف حرف... ... ... حالام باتری گوشیم که اخطار میده اگه به دادم نرسی گوشی عزیزت خاموش میشه... 


شب بخیر :)





من با ماتمِ این شهر چه مانوس شدم!

درخواست حذف اطلاعات

و این را فهمیدم که آدم ها نباید در زندگیشان خیلی چیزها باشند

راهزن ، فراری ، قاتل ، دروغگو ، ترسناک ، سرگردان  و خیلی چیزهای دیگر

اما مهم ترینشان این بود که آدم ها نباید ترسو باشند.



ترسو که باشی زمانی که باید اصل مطلب را تمام و کمال به او بگویی حرف هایت را میخوری و یک لیوان نوشابه ی گازدار هم روی آن ، برای این حرف ها همیشه به دنبال فرصت بهتر میگردی در حالی که اگر از تمام آدمهای دنیا هم بپرسید فرصت بهتر چه وقتی است هیچکدامشان برایت جو درست و قانع کننده نخواهند داشت .


ترسو که باشی آن جایی که باید بگویی گور پدر همه چیز ،تسلیم ترس ات میشوی ، قدم های رو به عقب به سراغت می آیند و چاره میشود رعایت فاصله قانونی ات با همه چیز . 


ترسو که باشی وقتی زندگی داد اول را روی سرت کشید ناخودآگاه به پشتت نگاه میکنی و به دنبال امن ترین راه ممکن برای فرار میگردی .


ترسو که باشی بدست نمی آوری و به جای آن فراموش را خوب خوب یاد میگیری ، 

فراموش بغلی که میشد داشت ، 

فراموش موهایی که میشد درونش دست انداخت ، 

فراموشی قدی که بدون پاشنه های فلان سانتی هم میتوانست با شانه هایت رقابت کند 

فراموشی ص که میتوانست دوای ریخت و پاش های ذهن ات باشد .


ترسو که باشی مجبور میشوی به سانسور ، سانسور خودت ، دوست داستنی هایت ، کارهایت ، دنیایت ، حرف هایت ، میشوی مثل های سانسور شده ای که هیچ هیچی از آن نمیفهمد ؛ حتی نویسنده اش .


ترسو که باشی درست هنگامی که درجمع دوستانش دارد تورا نگاه میکند به جای لذتِ عجیب نگاه ممتد در چشمانش ، یدن بچگانه ی نگاه ات از او را یاد میگیری .


ترسو که باشی کل زندگی ات میشود پاس های رو به عقب، آنقدر رو به عقب بازی میکنی تا حمله را از یاد میبری ، لذت یورش ، لذت گل زدن ، لذت خوشحالی های بعد از گل ،لذت لبخند .


سال ها پیش ی مرا کنار کشید و گفت دعوا کاری نیست که آدمی برای آن ساخته شده باشد اما اگر روزی دنیا به این کار مجبورت کرد این را به یاد داشته باش ، هر ی سرت داد کشید تو با صدای بلندتری سرش داد بکش ، نگذار ی خیال کند که ترسیده ای ، ترس است که باعث قوی تر شدن موجود روبرویت میشود ، برای ما آدم ها گاهی آن موجود روبرو میتواند یک آدم باشد ، گاهی روزگار و خود زندگی و گاهی هزاران چیز دیگر .


باختن سهم همه ی آدمهاست ، همانطور که بردن

در غربال روزگار یک روز آدم ها برنده اند و یک روزی هم بازنده

اما آدم های ترسو همیشه بازنده اند

و اینطور فکر میکنم که همیشه بازنده بودن غمگین ترین حال ممکن در دنیاست 

همین .


#پویان_اوحدى





خلاصه اش کنم، به جای این که به زندگی فکر کنید، زندگی کنید.

درخواست حذف اطلاعات

سعی کنید همیشه چیز ها را خودتان بفهمید.

سعی کنید آدمِ تجربیات خودتان باشید.

به جای این که اینقدر به همه چیز فکر کنید، آستین همت بالا بزنید و بروید وسط گود تا بفهمید.


فهمیدن سخت است، قبول دارم، اما هیچ چیز به خوبی فهمِ به دست آمده توسط خود انسان نیست.


همان فهمی که با رگ و پی و گوشت و پوست و همه ی وجودت لمس و درکش کرده ای. فهمی که منحصر به شخص خودت است.


استفاده از تجربیات دیگران فقط در حد مسائل کاملا فیزیکی خوب و مفید است، اما در ابعاد غیر مادی، استفاده ی صرف از تجربیات دیگران یک نوع خود ابله پنداری است.


شما بیاید دو هزار جلد کتاب درباره ی تمام بیماری های دهان و دندان بخوانید؛ آیا می‌فهمید شب تا صبح به عقربه ی ساعت نگاه و خدا خدا گفتن که کِی صبح بشود و بروید دندانپزشکی یعنی چه؟

مطلقا خیر!


آن لحظاتِ عذاب آور خواهد گذشت، آن دندان خوب خواهد شد، و شما فهمیده تر و پخته تر از روز قبل خواهید بود. 


حالا اگر ببینید ی دندانش درد می‌کند، حالش را خواهید فهمید؛ حالا یک درجه انسان تر از قبل هستید.


پس به جای این که به عشق فکر کنید، عاشق بشوید.

به جای این که به درس فکر کنید، درس بخوانید.

به جای این که به تشکیل خانواده فکر کنید، ازدواج کنید.

به جای این که . . . 


خلاصه اش کنم، به جای این که به زندگی فکر کنید، زندگی کنید.


فکر ، از یک جایی به بعد حاصلش بجز جمود و در خود فروماندگی چیزی نیست.





به دخترهایتان اجازه بدهید زمین بخورند و دوباره بایستند.

درخواست حذف اطلاعات

نترسیدازاینکه دختربچه هایتان زمین بخورند،اجازه دهید گریه کنند اما دوباره بایستند.


بزرگ‌تر که شدند گاهی از آن‌ها بخواهید نان ب ند، حتی یک بار شده در صف بایستند.

مطمئن باشید به ی در صف نانوایی نمی‌کنندمطمئن باشید حرف در و همسایه که بگویند:" مرد نداشتند در خانه؟ " به پشیزی نمی‌ارزد.


همانقدر که آنها را برای آشپزی تشویق می‌کنید برای تعمیر قفل اتاق هم ترغیب کنید.


دخترهایتان را اگر کلاس می‌فرستید یک دوره هم دفاع شخصی بفرستید و باور کنید اینها به معنای فمنیسم بودن نیست...

 

دوره ای نیست که بخواهند زن‌ها در معدن کار کنند، دوران ما خطرناک‌تر از این حرف‌هاست.


این‌ها را گفتم که دخترهایتان منتظر ی نباشند که مثل پدرهایشان برایشان نان بیاورد!


که دنبال مردی مثل پدرهایشان در اینستاگرام و تلگرام نگردند.اینها را گفتم که دخترهایتان باور کنند می‌توانند روی پای خودشان بایستند!که بدانند این روزها" جیگرم" به اندازه "ضعیفه" پنجاه سال پیش فحش است. 


اگر رویای دخترتان خانم و خانم شدن است به او کمک کنید و بگویید "خانم آقای " و "خانم آقای " مدرک تحصیلی به حساب نمی‌آید .برای دخترهایتان لاک ب ید، رژ ب ید و به آنها بگویید زیباترینند.


نگذارید مات و مبهوت" عروسک" گفتن‌های پسر مردم شوند.‌

به دخترهایتان بگویید هیچ س پشمی و هیچ دسته گل رزی به اندازه زحمت چندین و چندساله بزرگ شان نمی‌ارزد.


به آنها بگویید ازدواج، تنها هویت آنها نیست، که هیچ شوالیه ای با هیچ اسب سفیدی قرار نیست آنها را به هیچ قصری ببرد!


از دخترهایتان بخواهید برای به دست آوردن خواسته‌هایشان کار کنند که بدانند شوالیه‌ها خودپرداز نیستند، که ازدواج فقط و فقط برای درو پاساژها نیست.


یادشان بیاورید در دوره ای که خواستگارها پدرزن پولدار می‌خواهند یا زن پولساز، باید سعی کنند خودشان شوهر خوبی باشند!


به دخترهایتان اجازه بدهید زمین بخورند و دوباره بایستند.

به دخترانتان اعتماد کنید و آنان را به تجربه های بزرگ دعوت کنید و بگذارید از حلقه ی بسته تجربه های کوچک، قابلیت رشد نایافته و دوباره تجربه های کوچک رهایی پیدا کنید و بعد از آن خی ان از چند نسل بعد خودتان راحت باشد.


غزل رحیمی





پیک امید سمت تو روان کنم ...روان کنم ...

درخواست حذف اطلاعات

چندتا از آهنگ های حامد همایون رو   ... 

قسمت ،چنین کنم چنان کنم،شی ،دیوونگی ....


توصیه میشود ^_^